...و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»
اشاره میکردند.
و من بلند بلند
«کتاب جامعه» میخواندم.
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره میکردند.
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط «لوح حمورابی»
نگاه میکردند.
و در مسیر سفر روزنامههای جهان را
مرور میکردم...
ابتدا توضيح نامها و اسامی خاص:
ارميای نبی: ارمياء نبى، از پيامبران مشهور يهود است. «هنگامی که خداوند ارميا را برای رسالت برمیگزيند، ارميا امتنا می ورزد و اظهار می دارد که جوان و بی تجربه است. اما خداوند به او اطمينان می دهد که با وی خواهد و وی را ياری خواهد کرد. به اين ترتيب ارميا رسالت خود را شروع می کند و پيامهايی را که از خداوند دريافت می دارد به قوم اسرائيل بازگو می کند. اما مردم اين پيامها را نمی پسندند و با او به دشمنی می پردازند. زيرا او به گناهان آنان اشاره می کند و از آنان می خواهد که از راههای شرور خود بازگردند. در اين پيامها خداوند به مردم يهودا هشدار می دهد که لشکری از سرزمين شمال می فرستد تا آنها را مجازات کند... بخش بزرگی از کتاب «ارميا» از عهد عتيق به شرح مجازات مردم يهودا و ساير اقوام اختصاص دارد، اما در آن می توان آثاری از آينده اميدبخش اورشليم نيز مشاهده کرد...» (برگرفته از مقدمه فصل ارميا از عهد عتيق) . ارميا را نبی گريان گفته اند؛ اما گريه او نه برای خود، بلکه برای مردم بی نوا و زجر کشيده اورشليم است...
کتاب جامعه: كتابي است از عهد عتيق كه زندگي را هيچ و پوچ مي داند، لحن بسيار نوميدانه اي دارد و امور دنيا را سهو و لعب و بيهوده مي شمارد. «کتاب جامعه را می توان يک کتاب فلسفی قلمداد کرد. نويسنده آن که به احتمال زياد سليمان است حکيم و فيلسوفی است که بين ايمان و شک، اميد و ياس، لذت و رنج، مفهوم زندگی و پوچی در نوسان است...»(مقدمه همين کتاب).
قسمت آغازين اين کتاب را اينجا می آورم: « بيهودگی است! بيهودگی است! زندگی سراسر بيهودگی است! آدمی از تمام زحماتی که در زير آسمان می کشد چه نفعی عايدش می شود؟ نسلها يکی پس از ديگری می آيند و میروند، ولی دنيا همچنان باقی است... همه چيز خسته کننده است. آنقدر خسته کننده که زبان از وصف آن قاصر است. نه چشم از ديدن سير می شود و نه گوش از شنيدن. آنچه بوده باز هم خواهد بود و انچه شده باز هم خواهد شد. و زير آسمان هيچ چيز تازه ای وجود ندارد...» و سرانجام أخرين نصيحت او اين است:« انسان بايد ازخداوند بترسد و احکام او را نگاه دارد، زي
را تمام وظيفه او همين است.»
لوح حمورابی: حمورابي موسس امپراطوري بابل است، قوانيني كه وضع كرده معروف است. اين قوانين مترقي و انسان دوستانه است و بر الواحي به خط ميخي نوشته شده است.(قرن هجدهم قبل از ميلاد). اين الواح در شوش كشف شد و اينک در موزه لوور نگاهداري مي شود.
***
شرح:
...و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»
اشاره میکردند.
و من بلند بلند
«کتاب جامعه» میخواندم.
در گفتگويی که مدتها پيش با فرزاد داشتم، به نقاشیای از ميکل آنژ بر سقف کليسای سيستين اشاره کرده
بود که ارميای نبی در آن به تصوير کشيده شده بود. اين نقاشی که اينجا تصوير آنرا می بينيد، ارميای نبی را پس از ويرانی اورشليم نشان می دهد که سکوت اختيار کرده. به عقيده فرزاد، سهراب در مسافرتهای خود به اين کليسا هم رفته و این نقاشی را ديده و اينجا اشاره به آن دارد. اشاره به راهبان مسيحی (وجود نقاشی در کليسا) و خاموشی پرده (سکوت ارميا و دست به دهان بودنش در اين نقاشی) از قراين اين نظر است...
ارميای نبی شکست قوم اسرائيل را در برابر پادشاه بابل پيش بينی می کند و مردم را از جنگ نهی می کند، اما مردم از وی امتناع می ورزند و حتی او را به زندان می اندازند. با شکست در جنگ، اورشليم ويران می شود. با وجود اين خبرها و پيش بينی وقايع ناگوار، ارميا هميشه مردم را به پيروزی نهايی اورشليم و ظهور مسيح بشارت می داد.
در اينجا سهراب اشاره راهبان مسيحی به اين نقاشی از ارميای نبی را به ياد می آورد. اين اشاره راهبان مسيحی (که در عصر حاضر و بعد از دوران مسيح زندگی می کنند)، می تواند به مژده ارميا برای ظهور ناجی، و در نهايت ظهور عيسی مسيح و رنج و ناکامی او، اشاره داشته باشد: مسيح ظهور کرد و رفت، و اما جهان هنوز نجات نيافته است. انگار راهبان به تکرار ظهور مسيح اشاره می کنند و دوران غم انگيز قبل از ظهور مسيح را يادآور می شوند. و می گويند هم اکنون نيز بايد در سکوت غمناک انتظار مسيح بنشينيم. بنابراين سهراب در مقابل خاموشی آنها، بلند بلند کتاب جامعه می خواند و می گويد همه تکرار است و تکرار. ظلم و ستمها، بيم و اميدها،... آنچه بوده باز هم خواهد بود و انچه شده باز هم خواهد شد...
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره میکردند.
اين جمله نيز در تاييد ديدگاه کتاب جامعه است که سهراب آنرا بلند بلند می خواند. زارعان لبنانی (در ادامه کارهای مردم اورشليم) دوباره از «ملکوت خدا» و باغ بهشتی که زمانی در آن بوده اند و به آنان وعده داده شده، فراموش کرده اند، و زير باغ دنيوی مشغول حساب و کتاب و شمردن محصولات خود هستند. سدر کهنسال نيز، درخت اصالت و نجابت است و تاريخ گذشته آن منطقه را به ياد می آورد. زارعان لبنانی به اين گذشته پشت کرده اند و آنرا فراموش کرده اند، و در اين گمگشتگی و بی هدفی، خود سرگرم شمارش چندین و چندبارهی قبل از موعدِ محصولِ خود کرده اند...
در تحيقی که برای يافتن پيشينه تاريخی سدر داشتم، متوجه شدم فصل اصلی کتاب تلمود، ميشنا، به بخشهايی تقسيم شده اند که هر بخش را يک سدر می نامند. جالب آنکه موضوع سدر اول ميشنا درباره زراعت چگونگی کشت و کار در فلسطين و ... است. متاسفانه متن اصلی اين بخش از کتاب را نيافتم و بنابراين فاکتور نهايی برای اثبات ارتباط معنايی بين اين دو، در دسترس نيست. اما با توجه به پيچيدگی های شعری سهراب، بعيد نيست ارتباط سدر با آن سدر در نظرش بوده باشد...
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط «لوح حمورابی»
نگاه میکردند.
کوری اينجا يک کوری مادرزادی است و اشاره به عادتهايی دارد که نگاه کودکان را از همان ابتدا پوشانده است و اجازه تفکر و «جور ديگر بيني» و «عادت شکني» به آنها نمی دهد. در اينجا کودکان عراقی نيز مانند زارعان لبنانی از پيشينه و تاريخ پرفراز و نشيبشان ناآگاهند. فاصله ميان اين نسلها و آن تاريخ کهن در ظاهر اين قطعه به خوبی نمايان است: اگر کودکان کور هم نبودند و با سواد هم بودند، باز هم نمی توانستند خط ميخی لوح را بخوانند. «کودکان کنار راه» نيز دوباره بی هويتی انسان عصر حاضر اشاره دارد. از نظر فرزاد اين کودکان کور، ملتهای مسلمان هستند که پيشينه خود را فراموش کرده اند و از نظر نيما اين نگاه از سر حسرت است:«چون هرچند سابقهء قانون گذاري در دنيا به اونجا برمي گرده اما حالا انگار اينها خودشون قانون ندارند»
و در مسیر سفر روزنامههای جهان را
مرور میکردم...
همانطور که ديديد، سهراب پله پله می آيد و به عصر حاضر میرسد. سکوت دين در عصر حاضر (سکوت راهبان)، نااميدی و تکرار و پوچی (کتاب جامعه)، بی تابی و نگاه ماديگرا و دنيوی (شمارش زارعان)، بی هويتی و فراموشی پيشينه تاريخی (کودکان کور سرراه و لوح حمورابی) و عصر رسانه ها و به قولی انفجار اطلاعات (روزنامه های جهان)، همه به خوبی جهان امروز را به تصوير کشيده اند و از انحراف انسان معاصر می گويند. انسانی که از باغ عدن به روی خاک افتاد و سفر خود را شروع کرد. سفری که مانند تبعيدها و تکرارهای بنی اسرائيل، پر از تکرار است و تبعيدی تمام نشدنی به نظر می رسد...
در ادامه، سهراب باز هم از مسير سفرش می گويد. سفری که از باغ آغاز شده و معلوم نيست که به باغ ختم می شود يا نه...
سهراب صحنه هايی از سفر خود را شرح می دهد. سفری که از «باغ چندسالگي» شروع شد، و وقتی «از هجوم حقيقت به خاک» افتاد، در زير آسمان مزامير و در کنار رودخانه بابل به هوش آمد (-->به شرح قسمت قبلی مراجعه شود) . در ادامه، اينجا هم سهراب از مسير سفرش می گويد، و اگر بخواهيم اين قسمت از مسير سفر را در قالب تاريخی بريزيم، به قبل از ميلاد مسيح، و دوران انتظار اورشليم باز می گردد.
