جیغ شب جمعه
شنبه ؛ ۱۶/مرداد/۸۹

پوستر: مرگ فرزند

بلیط می‌خریم و وارد می‌شویم. صندلی‌مان را انتخاب می‌کنیم و می‌نشینیم. مردم هم یکی یکی می‌نشینند و صندلی‌ها را پر می‌کنند. شروع می‌شود. اولش همه می‌خندند و شوخی می‌گیرند. اولش هنوز خبری نیست. کم کم دیدنی‌تر می‌شود. کم کم نوسان لنگروار به جای حساس داستان می‌رسد. این‌بار بالاتر می‌رویم و آنها تصادف می‌کنند و دلمان هرّی می‌ریزد. جلوی پایمان را نگاه می‌کنم تا جایی برای فشار دادن پیدا کنم. باید محکم‌تر بچسبم. دوباره رفت بالا. بالاتر از قبل. پدر با تردید یکی از دو بچه را نجات می‌دهد از لای آهن‌پاره‌های ماشین. بوی بنزین می‌آید. زن‌ها جیغ می‌کشند. این‌بار خیلی بالا رفت و من پاهایم را می‌چسبانم به پایه‌ی صندلی جلوی. رفتیم پایین. ماشین منفجر می‌شود و بچه‌شان داخل آن بود هنوز. مردها هم جیغ می‌کشند. من این‌بار واقعا می‌ترسم. یک نفر غش می‌کند. ناگهان جیغ تو مرا به خود می‌آورد. حسابی ترسیده‌ای. چون معلوم است که بچه به بیمارستان نرسیده می‌میرد. یک دستم را محکم جلوت می‌گیرم که نیفتی. دست دیگرم اما به میله جلومان است که از روی صندلی سُر نخورم. اینبار بالاتر می‌رود. پدر هم می‌فهمد بچه مرده است. شیون می‌کشند. می‌گویند نگه دار! داد می‌زنند بس است. یک بار دیگر آنقدر بالا می رود که نزدیک است من هم بیفتم. داد می‌زنم تو را گرفته‌ام، نترس. خودم می‌ترسم اما. ظاهرا از این به بعد باید داستان رو به پایان برود. گرچه هنوز به نیمه رسیده‌ایم و هر چه گذرانده‌ایم در پیش داریم. اما در دور معکوس. همه چیز از ترس و وحشت و آشفتگی به سوی آسودگی. تو تقریبا از حال رفته‌ای. من تقریبا نیمه جان شده‌ام. تیتراژ پایانی فیلم شروع می‌شود و کشتی شهربازی می‌ایستد. پاهایم هنوز می‌لرزند.
فقط هفت دقیقه مانده بود تا پاییز...

حاشیه1 خدا زندگی آرام ما را از جیغ‌ها دور بدارد.
 وبلاگم هفت ساله شد. و گرچه با کمال تعجب در یک سال گذشته تنها سه بار به روز شد، اما بعید می‌دانم خوانندگان همیشگی‌ام احساس کرده باشند این وبلاگ تعطیل است و فراموشش کنند. خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم اما ظاهرا نشد که نشد! البته در این یکسال تغییرات زیادی در زندگی ام اتفاق افتاد: انتقال خانه به تهران و زندگی در تنهایی و کار در ساعت اداری و دانشجوی ارشد دانشگاه هنر شدن و برگزاری مراسم عروسی و بنابراین فشار کاری بیشتر برای خرج و خروج از بحران مالی! پس باز هم خیلی خوب است که هنوز می‌نویسم!
 دوست داشتم به مناسبت هفت سالگی، طراحی جدید سایتم را راه‌اندازی کنم اما هنوز در حد چند پیش طرح مانده. وبلاگم البته به همین شکل خواهد ماند.
 بخشهای طراحی گرافیک و طراحی وب و مقالات را به روز کرده‌ام.
 سروش هم برگشت.

نکته - یکی از معیارهای من برای زمان به روز رسانی این وبلاگ تعداد کامنت‌هایی است که ثبت شده است!


+ حامد | ساعت 20:29 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (11 نظر)
معنایی بی‌واژه
جمعه ؛ ۲۴/اردیبهشت/۸۹

جریان

می‌کِشاند مرا. نه به دنبال خود؛ که او همیشه اینجاست. می‌غلطاند مرا. نه به روی خود؛ که او چون هواست. می‌خیساند مرا. می‌کُشاند مرا. می‌سوزاند مرا... می‌روبد مرا.
می‎لغزاند مرا روی این زمین. و جوهرم جاری می‌شود از ردّ پایم. جاری می‌شوم لای زندگی. می‌ریزم به چاله‌ها: پُر می‌شوم و سَر می‌روم از سر چاره‌ها. با سر می‌دوم و آنچنان می‌کشاندم که می‌پیچم در هوا. می‌چرخم در فضا. در ریتمی دایره‌وار. یک لحظه هم یک-جا نمانده‌ام. جریانم. سیّالم. مثل یک ذهنم. که هر آن پر می‌‎زند به جایی. و تاثیر بالش شاید طوفانی به پا کند آن سوی زمان. پیوسته‌ام. پلاسمایی لغزنده‌ام. مثل محتوایی بی‎فرم. مثل معنایی بی‌واژه. که هر از گاهی کمی از آن در واژگانی می‌ریزد. و سَر می‌رود از سر ناچاری. و سُر می‌خورد روی جملات. و جاری می‌شود روی متن. و می‌‍ریزد توی آخرین نقطه‌ی متن.

حاشیه1 خوبِ من! هرچه دغدغه‌ها بیشتر می‌شود آرامش پرمعناتر و ژرفتر می‌شود. و ما کانتراست زندگیمان آنقدر بالا رفته که گمان نکنم حالاحالاها زیر آفتاب بی‌رنگ‌وبار شود.

 هفت ماه نشد بنویسم. دلیلش را نمی‌دانم. بهانه‌هایش هم که زیاد است و تکراری. شاید نوعی دورخیز بود برای پریدن به مرحله بعدی زندگی. مراسم عروسی آذرماه بهانه‌ای بود برای رسمیت بخشیدن به زندگی شخصی با کسی که دوستش دارم. قبل و بعدش هم پر از چاله‌هایی بود که خوشبختانه هیچکدام چاه نبودند. و اکنون خوشحالم. و هنوز مثل قبل برنامه‌ها دارم: نمرده‌ام.

 و اما در مورد مطلب «نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی»، باید از تمام دوستان خوبی که همت گمارده بودند و کامنت‌های با حوصله نوشته بودند کمال تشکر را داشته باشم. و در مقابل دوستان نزدیکی هم که احیانا سکوت اختیار کرده بودند من هم فحاشی اختیار می کنم! آن موضوع هر از گاهی هنوز دغدغه‌ام می‌شود. اما نظرات ارزشمند بسیاری از دوستان دریچه‌های تازه‌ای باز کرد که تنفس را راحتتر می‌کند. حتی در هوای نیچه‌آلود! می‌خواستم پست جدیدم را اختصاص دهم به این کامنتهای دوستان. اما گفتم بعد از مدتها به روز نبودن شاید اینکار زیاد جالب نباشد! پیشنهاد می‌کنم هر وقت حوصله کردید آنرا بخوانید.

 موضوع جالب دیگر ترس و تردید بیشتر دوستان از نوشتن نظرشان بود. نمی‌دانم چرا اینقدر بی‌اعتماد به نفس و بی‌جسارت بار آمده‌ایم که تقریبا خودمان هم به تحلیل‌های خودمان اعتقادی نداریم! قاعدتا هر حرفی می تواند بزرگ و تکان دهنده باشد. حتی اگر به نظر خودمان چرت بیاید!... من تقریبا هر روز بخش نظرات را چک می‌کنم.

 سروش را در لابیرنتش دوست داشتم. با آن خاطره ها داشتم و بسیاری از متنهای زیبایش موازی ذهنم بود. پاک‌شدن وبلاگی که عادت دارم به خواندنش، مثل مرگ یک دوست برایم غم انگیز است.


+ حامد | ساعت 01:06 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (16 نظر)
نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی
جمعه ؛ ۱۷/مهر/۸۸

زاویه دید

موضوعی که می‌خواهم مطرح کنم همان مساله‌ای است که از چند ماه پیش در ذهنم پررنگ‌تر و پررنگ‌تر شد و احساس کردم باید اینجا بنویسم تا شاید با همراهی دوستان بتوانیم به نتایج جالبی برسیم. البته مطالب و شواهد در این رابطه بسیار زیاد بود اما ترجیح دادم از این طولانی‌تر نشود تا نظر خوانندگان تنبل را هم از دست ندهم! اگر لازم شد در جواب کامنتهایی که می گذارید مباحث را بازتر می‌کنم. پس خواهش می‌کنم با دقت بخوانید و نظر و تحلیلتان را بنویسید.


1- هستی دو نیم است: من و بقیه‌ی دنیا. من که خب اینطور که معلوم است وجود دارم. اما هنوز دلایل کافی برای اینکه قبول کنیم بقیه‌ی دنیا وجود خارجی دارد یا حداقل به این شکلی وجود دارد که حواس پنجگانه ما درک می کند، نداریم. یعنی مثلا ممکن است تمام این به اصطلاح «واقعیت‌ها» توهمی درونی باشد. همانطور که امروزه می‌توان با وصل کردن سنسورهایی، عصب را طوری تحریک کرد که فضایی غیر واقعی را «واقعا» لمس کنیم. یا در خواب اتفاقاتی می‌افتد که فکر می‌کنیم در بیداری افتاده است. این موضوعات را کتاب «جهان هولوگرافیک»(1) به شکل علمی و فیلم «ماتریکس» به خوبی به چالش کشیده‌اند. بگذریم از فلسفه «دیوید هیوم»(2) در همین رابطه و «اساطیر هند» که در آن کل جهان و موجوداتش در ذهن برهمای(3) در حال مراقبه است.

2- هستی دو نیم است: من و بقیه دنیا. اما در فلسفه/عرفان کهن شرق دور، ذات تمام موجودات یکی است. یعنی ذات «من» با ذات دیگر موجوات یکی است. و به نوعی ما از ذات خود دور شده‌ایم و این‌طور «می‌پنداریم» که از هستی جداییم. یعنی از نظر یک تائویست ذات یک انسان، با ذات یک سوسک، گیاه یا سنگ یکی است. و آن چیزی که ما «شخصیت» می‌نامیم مثل یک نقاب چهره اصلی ما را پوشانده و چیزی کاملا اکتسابی است. و گرنه در گذشته‌های دور اساطیری یا کودکی، مرزی بین «من» و دیگر موجودات نبود.(4) این مسئله در منش شرق دور به «هم ذات پنداری»(5) بزرگ منجر می شود. و وقتی «من» و «جهان» یکی هستند به راحتی در دیگر اجزای هستی می‌شود دست برد و  یک قطار را هم می‌توانیم با نگاه نگه داریم. البته در اسلام هم برای موجودات (چه زنده و چه اجسام) ذات قائل شده و مثلا در قرآن گاهی به سخن گفتن آنها هم اشاره شده و علاوه بر آن تمام آفرینش جلوه‌هایی از خداوند معرفی شده. در عرفان و حکمت اسلامی هم یکی شدن یک انسان با ذات مقدس خداوند بسیار رایج و پذیرفته شده است. البته شاهد علمی این مسئله می تواند نظریه داروین باشد که انسان را اشرف مخلوقات ندانسته، بلکه معتقد است انسان هم مثل دیگر حیوانات و جزئی از طبیعت است که کم کم به تکامل رسیده.
پس هیچ دلیلی ندارد که فقط به خاطر ویژگی‌های ظاهری یک «موجود» مثل انسان را دارای ذاتی زنده و ازشمند بدانیم اما یک میمون را دارای چنین اعتباری ندانیم. در واقع این هم نوعی پیشرفته‌تر از تبعیض نژادی است که آنرا به راحتی نادیده گرفته‌ایم!

1+2 - می رسیم به یک جمع بندی. در نتیجه‌ی نگاه اول، ممکن است به یک خودخواهی تمام عیار برسیم و برویم کنار «نیچه» بنشینیم و منش خدایان یونانی را به خود بگیریم و به آنچه که به ما ربط مستقیم نداشته باشد یا لذت و فایده ای نداشته باشد کاری نداشته باشیم و حتی با خیال راحت وقتی یک سوسک یا انسان دیگر مزاحممان شد بکشیمش! (پایین آوردن ارزش انسان در حد سوسک) زیرا ممکن است اصلا هیچکدام از اینها وجود خارجی نداشته باشند و توهم باشند یا هستی آنها ربطی به ما نداشته باشد. حداقلش این است که وقتی کسی در صحرای آفریقا از گرسنگی بمیرد هیچ ربطی به ما ندارد، و اگر غمگین می شویم صرفا به خاطر این است که خودمان را جای او می گذاریم و به نوعی به خاطر حس خیالی خودمان در آن موقعیت ناراحت می‌شویم. و حتی اگر توهماتی مثل «انسانیت» باعث شود به فقیری کمک کنیم، در اصل به خاطر این است که «خودمان» را آرام کنیم و گولش بزنیم که اگر روزی خودمان اینطور شدیم کسی هست کمکمان کند!

و در نتیجه‌ی نگاه دوم، به چنان هم‌ذات‌پنداری عمیقی می‌رسیم که همراه با «لائو تسه» باور کنیم کشتن یک سوسک با کشتن یک انسان به یک اندازه وحشتناک است (بالا بردن ارزش سوسک در حد انسان) و بنابراین در هنگام قدم زدن باید گوش‌هایمان را از «فریاد مورچگان»(6) بگیریم. زیرا هیچ دلیلی ندارد برای بودن و زندگی و درد کشیدن یک انسان ارزش قائل شویم و هم‌ذات‌پنداری کنیم اما مثلا میمون‌ها یا پشه‌ها فقط به جرم اینکه ظاهرشان متفاوت است درد کشیدن و بود و نبودشان برایمان فرقی نداشته باشد. زیرا خوب می‌دانیم که همان میمون‌ها و پشه‌ها و پرندگان، هم حس مادر و فرزندی دارند، هم کار گروهی و زندگی اجتماعی می‌دانند یعنی چه و هم درد کشیدن را خیلی بیشتر از ما حس می‌کنند. نمی‌دانم تا به حال اشک ریختن یک الاغ را یا بی‌تابی یک پرنده را دور لانه جوجه‌هایش در هنگام خطر دیده‌اید یا نه...

هر دو نگاه ظاهرا به اندازه کافی قابل قبول هستند. من شخصا تا حدود زیادی هر دو را باور دارم. اما گمان نمی‌کنم این مساله‌ای باشد که به راحتی بتوان هر دو را توامان در زندگی عملی استفاده کرد. ظاهرا باید یا زنگی زنگی بود یا رومی رومی! شما چه فکر می‌کنید؟...


----------------------------
پاورقی‌ها:
1. جهان هولوگرافیک، نوشته مایکل تالبوت، ترجمه داریوش مهرجویی، نشر هرمس
2. David Hume، فیلسوف شکاک اسکاتلندی که معتقد بود رنگها و اصوات و... تاثرات ذهنی ماست و هیچ وقت نمی‌توانیم تعین عقلی برای جهان بیرونی بیابیم و ما ضرورتا و واقعا چیزی نمی‌دانیم.
3. برهما خدای آفریننده و یکی از سه خدای اصلی هندوان است که از ابتدا بوده و در واقع امور دنیا را پس از آفرینش به دو خدای دیگر یعنی شیوا و ویشنو سپرده. گفته اند برهما بر نیلوفر مرداب نشسته و در حال مراقبه، جهان هستی از ذهن/خواب/توهم او زاییده می شود.
4. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی، در این زمینه تحقیق و تحلیل بسیاری کرده است.
5. Sympathy
6. عنوان فیلمی از محسن مخملباف با همین اشاره.


حاشیه1 از غروب‌های ناگزیرش که بگذریم، کمتر دلتنگی می‌کنم. چون پیش منی و با منی. هرچند کیلومترها دورتر. به دادم برس تا در این گردونه له نشوم.

 فکر نمی‌کردم دو ماه طول بکشد و وقت نکنم وبلاگم را هم به روز کنم! این مدت گرچه بیشتر از همیشه وقتم پر بود و صبح تا شبم را کار هدر می‌داد، اما همان چند موزه و گالری که رفتم غنیمت بود. برای مطالعه هم که بیشتر از نشریه تندیس وقت نمی شد که البته آن هم غنیمت بود. اما شاید با تقاضای کم کردن ساعات کاری و شروع کلاسهایم، مطالعاتم هم بیشتر شود.

راستی اینجا هنوز نگفته ام که در رشته مورد علاقه‌ام یعنی «پژوهش هنر» در دانشگاه مورد علاقه‌ام یعنی «دانشگاه هنر» قبول شدم و هم اکنون نمک گیر غذای سلفش هم شده‌ام! امیدوارم این بهانه ای شود تا به مرض روزمرگی نمیرم و بتوانم همچنان ادامه دهم.



 ناگفته‌ها زیاد است. باشد اگر فرصتی شد برای بعد. فعلا منتظر نظرتان درباره «نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی» هستم!


+ حامد | ساعت 00:49 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (40 نظر)
تقطیر
شنبه ؛ ۱۷/مرداد/۸۸

زندگی

تنهایم. شاید این شلوغی تقطیرم کند...
رسم است به بیابان می زنند آنها که می خواهند تلخیص شوند. می روند در قلب تاریکی ها و جنگلها. هیچ نمی خورند و خود را نمی آرایند. تا شاید بازگردند به عصاره خود.
و من اما هجرت کرده ام به میان میلیونها نفر از مردمانی که هر روز راه می روند و خیلی هایشان را دیده ام که می دوند! من از شلوغترین میدانها و عظیمترین سازه ها رد می شوم و برعکس شمن ها یا تارکان دنیا، مجبورم غذای خودم را خودم درست کنم. لباسم را خودم بشویم. و کار کنم تا پول بگیرم. و البته به خانه که رسیدم تنها باشم. تنها بخورم. تنها بخوانم. تنها بخوابم. شاید که تقطیر شوم.
امروز از پنجره‌ی ساختمان محل کارم خیابان را نگاه می کردم. لانگ شاتی که شاید به قول چارلی چاپلین مثل کمدی بود. و مطمئنا در کلوزآپ هر کدام یک تراژدی منحصر به فرد بودند، مثل بقیه! وقتی جایی این همه آدم می بینم، دلم عجیب می گیرد. انسان تنهاست. بی نهایت تنهاست. و در شلوغی این شهرها بیشتر احساس تنهایی می کند.
بگذریم.
یادم است سامان می گفت فاجعه زندگی انسان زمانی است که نشسته ای و از زیبایی یک تابلوی نقاشی لذت می بری، اما ناگهان احساس گرسنگی می کنی، آنگاه مجبوری برخیزی و به سمت یخچال بروی. شاید هم به قول سهراب «وقتی از نردبان رفیع معنویات پایین می‌آییم تا یک بشقاب را بشوییم، نه تنها چیزی را از دست نداده‌ایم، بلکه درستی و سلامت  واقعیت را با هنر خود نزدیک کرده‌ایم.» راست می‎گفت.
خوشبختانه پنجره این خانه با شاخه درخت انگور بیگانه نیست. خانه‌ی آرامی است که اصلی ترین وسایلش یخچال و کامپیوتر و کتابهایم است. و همین کافی است. امیدوارم در این مدت بتوانم بیشتر بخوانم و ببینم، شاید بیشتر بنویسم. چیزی هم هست که مدتی‌ست در ذهنم مانده و فرصت نوشتنش را نداشتم. هنوز کامل نمی‌شناسمش اما میوه‌ی رسیده‌ای است که همین روزها از شاخه می‌افتد.
اینها را نوشتم تا شش سالگی وبلاگم هم ثبت کرده باشم. اگر در این چند ماه کمتر نوشتم، به خاطر این بود که میوه‌ی کال یا گندیده به خورد کسی ندهم. و گرنه حرف برای گفتن زیاد است. هر نوشته‎‌ای برای من فمارخانه و انتزاع خیس و دایره‎‌ی تابنده نمی‌شود. گرچه طبق فرمولی که همه جا هست، وقتی حرفهای مهمتری می زدم، انگار خلوتتر می شد و به قول معروف «گوش کَرشان را به من می‌‎کردند».
دارم زیاده گویی می‌کنم. پس همینجا این غروب‌نوشت را تمامش می‌کنم.

حاشیه1 وقتی نیستی، نیستی‌ات بیشتر به چشم می خورد از وقتی هستی، هستی‌ات! در میان این غریبگی‌ها صدای تو مثل قدیم و همیشه آرامم می‌کند.

 فصل دیگری از زندگی ام فرا رسیده. از همه لحاظ برایم ملموس است. و مثل همیشه این تغییر را هم نیک می پندارم.


+ حامد | ساعت 23:44 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (21 نظر)
دایره تابنده
سه شنبه ؛ ۲۹/اردیبهشت/۸۸

گردش را و چرخش را

همواره افسونم می‌کند آن دایره‌ی تابنده‌ی دور از دست. وسوسه‌ی ماه، عمق شب را بیشتر می‌کند انگار. مثل جیرجیرک که سکوت را صریحتر می‌کند. آن پایین هنوز مراسم پای بادگاه ادامه دارد. می‌زنند و می‌رقصند. تو می‌خوابی و من می‌مانم و افسون مهتاب.

ظهر آفتابی بود و حالا شب شده و می‌دانم غیب نمی‌گویم. این را همه می‌دانیم و اما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم گردش را و چرخش را. قانون را و تصادف را. ظهر آفتابی بود و صدای برش سنگتراش می‌آمد. و من غیب نمی‌گویم.
حالا شب شده و ساکت‌تر شده و تاریک‌تر و دیگر نور لعنتی چشمانم را اذیت نمی‌کند. روز توهم ِ واقعیت است گرچه روشن است. شب اما واقعیتِ توهم است.
هر دو در عرض همند. بعد از هر شب هم طبیعی است که روز بیاید. حالا چه خوشمان بیاید یا نیاید. دقیقا از نیمه‌شب به بعد صبح حساب می‌شود. دقیقا از قله به آن‌سو به سمت دره می‌رویم. سالهاست این را می‌گویم و هیچکس جدی نمی‌گیرد و می‌دانم غیب نمی گویم. من از گردش حرف می‌زنم و از سکوت شب که متضاد صدای سنگتراش روز است و این‌که همه چیز طبیعی است و سر جای خود.
هر چه از مرکز ثقل این دایره چرخان دور شوی زندگی‌ات متغییرتر می شود و شب می‌شوی و روز می‌شوی و درگیر می‌شوی و شبانه روز شریک جدال شب و روز می‌شوی. اما وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای...
وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای همه چیز دور تو می‌چرخد و تغییر می‌کند. و تو در وضعیتی خنثی، فقط نگاه می‌کنی. شبانه‌روز کنار شب و روز نشسته‌ای و از جدالشان در خنثای تو غمی عمیق می نشیند...


حاشیه1 وسوسه می‌کند بدمصب. وگرنه می‌دانم دست‌درازی به آن دور از دست بیهوده است. گرچه یک دستم سر به هواست اما دست دیگرم موهای تو را نوازش می‌کند.
 بالاخره ویرایش جدید طراحی وبسایت و وبلاگم کامل شد. وبسایت را حدود سه هفته پیش راه انداختم. بخشهای زیادی به آن اضافه کردم: مقالات، طراحی گرافیک، طراحی وب، ویدیوآرت، چندرسانه‌ای، عکاسی، ویرایش جدید قالبساز آنلاین، قفسه، دیوار یادگاری و... وبلاگ. وبلاگ هم همان‌طور که می‌بینید با حفظ هویت قبلی تغییر کرده. اینبار هم افقی است البته به لطف کدهای jQuery و جاوا اسکریپت نوشته‌ها به شکل افقی اسلاید می شوند و فکر می‌کنم معلوم است کلیدهای اسلاید کدامند! بخش وبگردی هم با لینکهای خوشمزه در ستون سمت چپ قرار گرفت و چیزهای جالبی را که می‌بینم آنجا لینک می‌دهم.
مینیاتوری را که سمت چپ استفاده کرده‌ام نمی‌دانم از چه کسی است. مدتها پیش در اینترنت پیدایش کرده بودم و به خوبی مفهوم «ماورا: فراتر از این حرف‌ها» را می‌رساند! اگر از دوستان کسی نگارگر این مینیاتور را می‌داند لطفا به من خبر دهد تا نامش را کنار اثرش بنویسم.
 نیمه اردیبهشت‌ماه «همایش هفته جهانی گرافیک» را در سبزوار برگزار کردیم. دبیر همایش خودم بودم و با کمک بچه‌های خانه طراحان، سخنرانی، نشستهای تخصصی، نمایشگاه آثار اساتید و... را برپا کردیم. خبرهایش را اینجا بخوانید.
هفته پیش، بعد از برگزاری همایش به مسافرتی هشت روزه رفتیم: تهران (آزمون آزاد ارشد و نمایشگاه کتاب)، کاشان، مشهد اردهال، اصفهان و شمال. اولین بار بود مشهد اردهال به آرامگاه سهراب می‌رفتم. دوست دارم فرصتی بیابم و سفرنامه‌ای بنویسم از گفتنی‌های بسیار.
 این فیس بوک هم بدچیزی است لامصب!


+ حامد | ساعت 15:36 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (14 نظر)
آرشيو و امکانات
• نوشته های گذشته:


• دسته بندی موضوعی:

• ايميل: Hamed_Bidi @ yahoo.com
• براي اطلاع از به روزرساني سايت و وبلاگ عضو خبرنامه شويد!



• شمارنده: